| اگر رفيق شفيقی درست پيمان باش | حريف خانه و گرمابه و گلستان باش | |
| شکنج زلف پريشان به دست باد مده | مگو که خاطر عشاق گو پريشان باش | |
| گرت هواست که با خضر همنشين باشی | نهان ز چشم سکندر چو آب حيوان باش | |
| زبور عشق نوازی نه کار هر مرغيست | بيا و نوگل اين بلبل غزل خوان باش | |
| طريق خدمت و آيين بندگی کردن | خدای را که رها کن به ما و سلطان باش | |
| دگر به صيد حرم تيغ برمکش زنهار | و از آن که با دل ما کردهای پشيمان باش | |
| تو شمع انجمنی يک زبان و يک دل شو | خيال و کوشش پروانه بين و خندان باش | |
| کمال دلبری و حسن در نظربازيست | به شيوه نظر از نادران دوران باش | |
| خموش حافظ و از جور يار ناله مکن | تو را که گفت که در روی خوب حيران باش |
-اسمش، اسمش رو یادم رفته
-نشونه هاش ؟! آره چن تاش یادمه مهربون بودو با گذشت، شاد بود وهمه کسایی رو که اطرافش بودن شاد میکرد، مث اینکه یه کمی هم رودرباست بود اونم چون همه رو دوست داشت نمیخواست هیشکی ازش ناراحت بشه، تا جایی که یادمه حسود نبود اصلن حسود نبود، گاهی وقتا دلتنگ میشد اما یه قطره بارون کافی بود تا سرحال بیاد...
-بغض نه بغض نکردم گلوم یه کمی میخاره
- این نشونه ها به دردتون نمیخوره؟! پس چی به دردتون میخوره؟؟
- آها یادمه قد بلند بود با موهای سیاه و ابرو های پرپشت یه کمی پوستش سبزه بود با یه سبیلی که نامرتب بود همیشه اما بود...
-کجا گمش کردم نمیدونم تواین راهی که میومدم همرام بود نمیدونم کجا گمش کردم
- چی ؟ کاری از دستتون ساخته نیست
-ای خدا من یه گمشده دارم کی میتونه برام پیداش کنه...
گوشه ی این اتاقک چوبی جنازه ای افتاده است "
درگیر مومیایی ها و سنگها و هرمها
نازنینی میگوید این را
***
نای نفس نداری
دل دل میکند دلت
نه در سینه که دردهانت
مرده ای دیگر
در انتظار قبر و نکیر و منکر
دیگر چمدانت را هم بسته ای
"بیاید جمع کنید این جنازه رو"
صابری میگوید این را
***
"لورنا مک کنته این
درسته خودشه
لورنا مک کنت"
مرده ای میگوید این را
لاکپشت می آید از دور
***
ماه روبروی توست
بین برگهای کاج
ماه نو
هلال
و نجوایی در گوشت
"خوبی؟"
لوتوسی، نگاره ای، دلی میگوید این را
***
مادرم میگوید:
"زنده شو به عشق سلیمان نبی"
و نمیدانم کیست در دور دستها که میگوید:
"عشق زنده اش کرد..."
مسيحا نيا
مسيحا ندو
مسيحا جيغ نكش
مسيحا پاتوزمين نزن همسايه خوابيده
مسيحا پشتم رو پنجول نكش
مسيحا آرنجمو نكن تو دهنت
مسيحا
مسيحا
مسيحا
مسيحا...
کفش هایم را می کنم
جوراب ها را هم
حرمت نگه داشته ام که عریان نیستم
تو می آیی
می روی
گاه خیسم می کنی
اما ....
این همه دل دل نکن
سراپا غرقه ام کن
در آن راز بی کرانه مه آلود!
فوت میکنم این همه غبارها را از رخ تاریخ خسته ی سنگها
نگار کندها
سنگ نوشته ها
کاش باد بودم
کاش باران بودم
حیف
فوت
تنها فوتم اما...
تو
بي سببي
نيستي.
به راستي
صلت كدام قصيده اي
اي غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامي
به آفتاب
از دريچه تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل مي بندد.
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!
غبار بگیرید از رخ جعبه آینه ها
باشد که بیاسایند اینجا
دو تکه ی گمشده ی منشور کوروشم